خرید بک لینک
دلیلی برای نوشتن دوباره، بعد چند سال توی این خونه ام پیدا نکردمالبته با یک تفاوت بسیار زیاد شروع کردم .. از شعر به جملات ساده ای که در طول روز نفس آدمو می گیره می تونه شروع خوبی باشه می دونم که دوستای قبلی هیچ وقت پیداشون نمی شه کی مونده کی یادش مونده که وبلاگ های قدیمی چقد لذتبخش و دوس داشتنی بودن با یک عالمه دوست کنار هم با احساس های شیرین و سفید این روزها کپی پیست توی تلگرام جای وبلاگ ها رو گرفته این روزها تلگرام نفس وبلاگ ها رو گرفته هر چند این وبلاگ ها قدیمی هستن اما یه خوبی دارن هویت ... هویت .. هویت اینجا هویت داشت... همه چی مال خودت بود حتی یک جمله ی کوتاه و زیر خاکی اما توی تلگرام یه

برچسب: دوباره, نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

خدا رو شکر که چند وقت پیش تونستیم یه دختر به سرپرستی قبول کنیماینجا ننوشتم که کسی بخونه تا بدونه من چنین کاری کردم خودم خوب می دونم که این کار احساس خوبی بهم داد و چقدر راضی ام که تونستم به یک دختر مهربون بهاری کمک کنم هر چند می دونم کمکم اندک و ناچیزه در مقابل نیازهای این دختر و خانواده اش اما از خدا می خوام بتونم بیشتر بهش کمک کنم حتی از خدا می خوام بتونم به بچه های بیشتری کمک کنم شاید یه روزی به هزار رسیدم یک هزار پروانه ی مهربون و رنگارنگ

برچسب: دختر,معنوی, نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

روزها یکی یکی می آد اونقد کند می آن که حوصله ات سر می ره و دوس داری سرعتش تند شه که آینده تو ببینی چی می شه اما به گذشته که نگاه می کنم می بینم این یکی یکی ها خیلی زیاد شدن و از یکی یکی های آینده ام کم شدن البته همش اینجوری نیست گاهی هم یکی یکی ها اونقد لذتبخشن که دوست ندارم تمومی داشته باشن دوس دارم توی این یکی یکی ها گم شم توی این یکی یکی ها بلولم داد بزنم و آروم لمس شون کنم آروم باهاشون نفس بکشم تا هوای نرم این یکی یکی ها تموم نشن همین روزهاست که با این یکی یکی ها برم شمال توی جنگل و کنار دریا روی همون شن های نرم، چشم توی چشمای ابرها آفتاب بگیرم انگار همین دیروز بود که از آفتاب فراری بودم ا

برچسب: روزها, نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

سر از هر چی درآرم .. جون به جونم کنی سر از خودم در نمی آرمیه بار می بینی اونقدر دلم می خواد بنویسم که وقت کم می آرم یه وقتایی هم هر کاری می کنم نوک مدادم حتی روی کاغذ سر نمی خوره انگاری اسب سرکش شده و هر چی یال سیاه شو نوازش می کنم حرکت نمی کنه شیحه می زنه .. اما خول نمی شه برای نوشتن سم شو به کاغذ می کوبه اما یورتمه نمی ره اما حالا دیونه ی دیونه است .. آب و جو خورده آماده ی تازیدنه سرم به کار گرم بود که صدای شیحه شو روی میز شنیدم اونقدر داد کشید تا اومدم ببینم چه مرگشه خب چیه ؟ بگو ببینم چی می خوای مداد خوشگلم ؟ خب حرفی بزن راست راست توی چشام نگاه کرد و گفت : دلم می خواد پرواز کنم برم یه جای

برچسب: مداد, نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

اگر شجاعت داشتم ! آلان در شهر پاریس توی موزه لوور بودم نه بجای لوح حمورایی که در تمام قوانین هر مجرمی رو اعدام می کنه بیشتر بخاطر حس و حال زیبایی که از دیدن این آثار قدیمی بهم دست می ده اگر شجاعت داشتم توی خیابان های پاریس هم پرسه می زدم نه بخاطر مرور خوابم به هنگام دیدن آدم های برهنه ی ساده و بی آرایش بیشتر دوس داشتم همراه ساده ای باشم با ساده پوش ها اگر شجاعت داشتم امروز دفترم شهر به شهر می چرخید و ناز می کرد نه بخاطر نوشتن من که از صد جا وصله داره بیشتر دوس داشتم نویسنده ی خوش فکری باشم که از آسمون و ریسمون کردن بی زاره اگر شجاعت داشتم آلان خواب بودم یه خواب خوب و راحت با کمی خر و پف و دس

برچسب: شجاعت, نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

از روی ناچاری هر کاری کنم یک ذره هم برام ارزش نداره باید از ته دل دوست داشته باشم دوست داشته باشم که خدایی هست دوست داشته باشم که یک انسانم و انسان بودن یعنی خوب بودن خوب فهمیدن خوب رفتار کردن و به خود و به دیگران خدمت کردن امروز هوا یه کمی پس بود از پیش اومدن و رفتن واهمه داشتم یه جورایی تا خبر خوشحال کننده نشنیده بودم داشتم می رفتم به سمت پسی اما خبر خوب که شنیدم از پسی در اومدم حالا خوبم خوب تر از صبح صبح که همه چی خوب بود به خودم گفتم چقدر خوبه که امروز بهترین روزه و امروز داره بهترین روز می شه وااااااااااااای خدای من از دیروز دیروز که هوا خیلی عالی بود همون جوری شد که دوس داشتم همه چی م

برچسب: مهربون, نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

این روزها که شدید درگیر یه کاری بودم تمام ذهن مو به خودش معطوف کرده که .. آخه مگه می شه آدم خسته باشه بعد بتونه صاف صاف راه بره یا یه روزی که خیلی لبخند داری روی لبت بتونی غصه هاتو یاد کنی واقعا نمی شه هر وقت قانون یک روز شاعری رو می فهمم پروانه های وجودم بیشتر احساس پرواز می کنن هر وقت پروانه هام بیشتر پر می کشن خواب و خمیازه هام فلنگو می بندنو می رن حالا کجا ... ! خدا می دونه روزی که رنگ های سبز و زردم با هم قاطی می شن ! روزی که شب و روزم با هم قاطی می شن ! روزی که در و پنجره ام باهم قاطی می شن ! اون روز فاتحه ام خونده است اون روز نه می فهمم سبز چیه ! نه زرد ! نه شب ! نه روز ! بشکنه پنجره ای

برچسب: نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

حقیقت رنگی نیست

سیاه و سفیده

من اما سفیدشو برای همه آرزو می کنم تا توی دل هیچ کی غم نباشه

تا همه آروم باشن

تا

آرووووووم

به همین صبح قسم، خدا به فکر همه هست

حتی تویی که فکر می کنی رهات کرده !

برچسب: حقیقت, نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

اونایی که همیشه خدا رو دوست دارن

یه رازی رو فهمیدن

که " من " توی هیچ جای زندگی شون نیست

برو مرتضی

برو

همش خداست

برچسب: نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

خیلی وقت ها به خودم گفتم که لازم نیست سرعت باد رو اندازه بگیریاما بازهم می گیرم با یک خط کش و گونیا سرعت و زاویه اومدن شو اندازه می گیرم خیلی وقت ها باد اونقدر سرعت داره که خط کشمو با خودش می بره مثل همین امروز که در 38 سال پیش در چنین روزی باد اومد و منو با خودش آورد و توی یه دهات دور افتاده فرود اومدم .. نه خط کش بود .. نه من می دونستم که خط کش چیه ! آخه تازه به دنیا اومده بودم و فقط وقتی گشنه ام می شد گریه می کردم و شیر می خواستم البته بعضی وقت ها هم بخاطر یه کارهای دیگه گریه می کردم که خیلی زشته بنویسم بخاطر چی بود هر چند همه می دونن اما بازهم گفتنی نیست خب حالا چندین سال از اون موقع گذشته

برچسب: تولد, نویسنده: یوسف قربانی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 10:16

صفحه بندی